تبليغاتX
ارغنون
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
کاش از بهار این کوچه کم نمی شدی

           تک تک این لحظه ها را سر می برم بی تو، به یاد تمام روزهای با تو بودن که پس پشت گذاشتم و اندیشه تلخ روزهایی که می آیند و من بی تو باید بگذرانمشان...

                   به نسترنها چه باید گفت که امسال و سالهای دیگر پس از این صدای گامت را در گوششان کم خواهند داشت؟!اماانگار آنها هم می دانند ... که اینطور خمیده اند توی باغچه و تکیه شان را از دیوار حیاط برداشته اند. انگار آنها هم می دانندعکسهایی که آن روز در کنارشان گرفتی ثبت آخرین خاطره ای بود که باید تا ابد در ذهن این  باغچه تصویر شود...

         بهار امسال باغچه دلتنگ تو خواهد شد و تو از آن دورها به دلتنگی غنچه های نسترن ، شکوفه های آلبالو و این حیاط افسرده لبخند خواهی زد... و من دلم تنگ است از اینهمه دلتنگی و تنها دلخوشم به رویای لبخند آرامت. کاش از بهار این کوچه کم نمی شدی...

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 21:27 | 
پدر اما برگرد...

 

...کاش تقویمها در صفحه بهمن می سوختند

یلدای شبهایم را پیوند می زنم به هجده بهمن،

آن لحظه که رفتی آرام و با لبخند

و انگار هیچ نیاندیشیدی به

لمس حسرت آلود دستان ناباورم بر گونه هایت

که بودنت تا همیشه را فریاد میزدند

با تک تک سلولهای سرد وافسرده شان.

چقدر دورم اکنون از لمس سرانگشتان خسته ات!

چقدر فاصله است میان شانه های من

با پیشانی تکیده تو!

و درمانده ام

در حسرت دیدن لحظه های لذت یک شادی کوچک

در چشمان صبور اما بی تاب تو برای رفتن...

 

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 23:20 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar