تبليغاتX
ارغنون
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
.....

 

دستفروش پیر کوچه ها هر روز دلتنگی هایش را توی چرخ دستی اش می ریزد؛ تمام دغدغه های زندگی بی آینده اش را ... . بچه های کوچه دورش  جمع می شوند و لواشک تردید  و برگه های اندوه  او را با پولهای توجیبی شان عوض می کنند... .

 و او همچنان از کوچه ای به کوچه دیگر چرخ دستی آرزوهایش را هل می دهد وپیش می رود...

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 20:2 | 
و سهراب به مهمانی جهان آمد

 

تولدت مبارک سهراب! تمام شعرهایت را دوست دارم انتخاب یکی برایم دشوارست، از خودت می پرسم کدام را بنویسم ؟ می گویی"نیایش":

 

نور را پیمودیم، دشت طلا را در نوشتیم

افسانه را چیدیم، و پلاسیده فکندیم

کنار شنزار، آفتابی سایه بار، ما را نواخت.

درنگی کردیم.

برلب پهناور رمز، رویاها را سربریدیم

ابری رسید، و ما دیده فروبستیم

ظلمت شکافت، زهره را دیدیم، و به ستیغ برآمدیم

آذرخشی فرود آمد، ما را در نیایش فرو دید

لرزان، گریستیم

خندان، گریستیم

رگباری فروکوفت: از در همدلی بودیم

سیاهی رفت، سر به آبی آسمان سودیم، درخور آسمانها شدیم

سایه را به دره رها کردیم

لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم

سکوت ما بهم پیوست، و ما  ما شدیم

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید

آفتاب از چهره ما ترسید

دریافتیم، و خنده زدیم

نهفتیم و سوختیم

هرچه بهم تر، تنهاتر

از ستیغ جدا شدیم:

من به خاک آمدم، و بنده شدم

تو بالا رفتی و خدا شدی.

 

( تولد سهراب سپهری فرصتی شد تا این پست را به جز شما دوست خوب من که آن را میخوانید، تقدیم کنم به دوست نازنینم مینا و گروه نمایشی که روزی نامش آیینه بود. )

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 16:13 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar