تبليغاتX
ارغنون
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
صد سال تنهایی
ناتالیا جینزبورگ : «اگر حقیقت داشته باشد که می گویند رمان مرده است یا در احتضار است ، پس همگی برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوییم.» صدسال تنهایی روایت تولد،زندگی،زوال و مرگ نسلی است که اولینشان را به درختی بستند وآخرینشان خوراک مورچه ها شد. نسلی که گویی با تکرار نامها محکوم به تکرار سرنوشتها بودند.آئورلیانوها ،خوزه آرکادیوها ،اورسولاها ،آمارانتاها و رمدیوسهایی که نامشان در این صد سال زیستن و حضور این نسل بر روی زمین یادآور کسانی بود که قبل از آنها در این خانواده به این نامها خوانده می شدند . در شهری به نام ماکوندو که با مهاجرت بوئندیاها و جمعی دیگر از قبایلشان از شهری به آنجا بنیان گذاشته شده بود ؛ و کولیها که پل ارتباطی ماکوندو با دنیای جدید و پیشرفتهای علمی بودند و ملکیادس ، مردی فرزانه که عمر خود را بر نگارش مکاتیبی گذاشت که تنها زمانی رمزش کشف شد که ثانیه های آخر زندگی تنها بازمانده خاندان بوئندیاها بود و او درست زمانی رمز مکاتیب را دریافت که داشت اتفاق می افتاد: از نسل بوئندیا و سرزمینی که بنانهاده بودند هیچ برجای نماند ؛چراکه ،نسلی که محکوم به صدسال تنهایی است بر روی زمین جایی ندارد. صدسال تنهایی اثر به یاد ماندنی گابریل گارسیا مارکز است؛ تلفیقی از تخیلات نویسنده و داستانهای دوران کودکی که از مادربزرگ می شنید(من آن را با ترجمه زیبای بهمن فرزانه خواندم).می توان تمام زندگیها و شخصیتهای این کتاب را تعمیم داد به کار این دنیا که در آن زندگی می کنیم و هیچ خبر نداریم که آخرش چه می شود و شاید ما هم مثل آخرین آئورلیانوی نسل بوئندیا زمانی دریابیم چه اتفاقی خواهد افتاد که در لحظه آن اتفاق باشیم و کاری از دستمان برنیاید جز بهت و تعجب و سرگشتگی : پس این آخرین قطعه پازل بود که اینچنین غیرمنتظره پیدا شد و سر جایش قرار گرفت ؛با دستان نامریی که دستان ما را به فرمان خود در آورد تا آنچه اراده اوست رقم بخورد؟! ...
|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 22:28 | 
به بهانه یکی از همین روزها
در تمام طول تاریخ بشریت که هنوزهم ادامه دارد ،پشت سر مردی بزرگ زنی مقتدر ایستاده بوده تا او را به آن مرحله برساند البته قابل انکار نیست که آن مرد بزرگ گاهی اوقات به خاطر آن زن یک دنیا یا حداقل یک شهر را به آتش کشانده و گاهی اوقات خدمتی فراموش نشدنی به جامعه بشری را مدیون حضور آن زن در کنارش هستیم. حال بماند که به مرور زمان ترجیح دادند چهره مثبت زنان را در تاریخ فراموش کنند و فقط زنهایی امثال مهد علیا که وزیر ارزشمندی چون امیرکبیر را به دم تیغ جلاد سپرده در حافظه تاریخیشان ثبت کنند و با این بهانه ها گاه وبیگاه زن را باعث و بانی هبوط جناب آدم خان اعلام کنند و یادشان برود که مثلا همین همسر شیخ بهایی شانه به شانه آن استاد بزرگ در جهت آموزش علوم آن زمان به زنان طالب علم تلاش می کرده.حالا خودتان حساب کنید چقدر ذهنیت ملت نسبت به فرهیختگی زنان کوتاه بوده که ما در دوره های مختلف تاریخ علمی کشورمان گاهی اوقات زنان دانشمند و زنانی را که همسران دانشمند خود را حمایت می کردند، نادیده می گیریم و همینطور مادرانی که فرزندانی دانشمند تحویل جامعه می دادند. زنانی که اگر حضورشان را از زندگی این علما حذف کنیم ،چه بسا مسیر زندگیشان طور دیگری می شد.نمی خواهم بیهوده از زنان تعریف و علیه مردان شعار سرهم کنم اما گاهی اوقات واقعا آدم مطمین می شود که علیرغم تمام شعارها و ادعاها هنوز هم زنها جنس دوم جامعه محسوب می شوند،دلیلش هم... مثلا همین چندوقت پیش که کاملا قانونی! آنقدر به سر و لباس خانمها (یک مساله کاملا شخصی و سلیقه ای) در کوچه و خیابان پیله می کردند؛ چرا؟چون باعث می شد آقایان حواسشان پرت شود!!! یعنی هنوز هم زنها باید خودشان را محدود کنند تامردها مرتکب اشتباه نشوند؟! وحشتناکتر این که پوشش زنها در عدم امنیت اجتماع نقش مهمتری دارد نسبت به معتادان خیابانی تابلو و اراذل و اوباش سر گذرها که قطعا اگر خانمها پنج متر پارچه بپیچند دور خودشان و بروند توی خیابان اصلا دیگر اراذل و اوباشی وجود نخواهد داشت ، به همین راحتی...!! این کمترین حقی است که از زنان امروز جامعه ما زایل می شود که شاید حتی ارزش گفتن هم نداشته باشد و اگر زنی متعلق به قشری از این جامعه که به شدت از حقوق اولیه خودش یعنی انسان بودن و قابل احترام بودن محروم است (و باور کنید که متاسفانه هنوز هم چنین محیطهایی وجود دارند)این مطالب را بخواند حق دارد که به من برچسب یک ناآگاه را بزند چون واقعا خیلی سخت است خارج از گود بودن و درک این حقیقت و باورش که هنوزهم جاهایی وجود دارند که برای زنان ارزشی کمتر از هر موجودی قایلند و آنها را جزیی از اجتماع خودشان حساب نمی کنند و با دور نگه داشتنشان از مسایل اجتماعی آنها را از متن جامعه ودست کم آشنا شدن با دنیای امروز محروم می کنند تا یک وقتی یاد نگیرند که چه حق و حقوقی دارند که توی این جامعه آنها را ازشان سلب کردند و یک وقت جلوی مردهای گردن کلفتشان شاخ وشانه نکشند که ما هم حق وحقوقی داریم... . هنوز هم زنهایی هستند که فقط در سختیهای زندگی شریک مردان هستند و موقع گرفتن مهمترین تصمیمات حتی درباره سرنوشت شخص خودشان اجازه کمترین اظهار نظری ندارند و وحشتناکتر اینکه این مساله برایشان کاملا عادی و قابل قبول است .این که آدم را از حقی محروم کنند خیلی بد است و بدتر از آن این است که آدم به حقوق خودش آشنا نباشد. البته اصلا قصد جناح بندی جامعه را به دو گروه مرد و زن ندارم؛آنچه امروز شاهد آنیم ناشی از نگاههای نادرست به نقشها و جایگاههاست که خود را به هر دلیلی با گذشت زمان تطبیق نداده است ،فقط نگاههاست که احتیاج به عوض شدن دارد.نگاهی که بخواهد یکی از این دو گروه را در جامعه از یک چیزهایی محروم کند تا خودش به منافعش برسد در هرصورت کار غیرمنصفانه ای انجام می دهد ،حال می خواهد این ظلم از طرف زنها نسبت مردها باشد یا برعکس که در حال حاضر به حکم تمام پیشینه تاریخی و عرفی وسنتی که برایمان به جامانده فعلا این زناان هستند که با این مشکل مواجهند ؛ازخانواده تا دادگاه خانواده و از خانه تا اجتماع... .
|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 15:42 | 
راستی...
سلام درحال حاضر نمیتونم برای کامنتای دوستان پاسخی بگذارم و به ایمیلها جوابی بدم .با پوزش از همگی،تا بعد!!!
|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 22:33 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar