تبليغاتX
ارغنون
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
کلاس درس یک استاد

این از اشتباهات عموم است که از شخصیتها به صورت یک متفکر و فرد مطلق یاد می کنند و به عنوان یک شخص نام می برند.می گویند حافظ چنین عقیده ای دارد. ابی العلا معری نسبت به مذهب، جهان و فلسفه چنین بینشی و مکتب شعری و اعتقادی و فلسفه خیام این است، مارکس اینچنین معتقدست و  پرودون آنچنان و  سن سیمون به نوعی دیگر. اینان افراد بزرگ را در فرهنگ،در علم،در ادب،در فلسفه،در تاریخ با خود و افراد معمولی که می شناسند مقایسه نمی کنند و همه را عنصر مجرد لایتغیری می بینند که در تمام ادوار زندگیشان یکسان بوده اند و هیچ تغییر و دگرگونی نپذیرفته اند.این است که همه شعرها و غزلهاو سخنان و نظریات یک شاعر یا یک متفکر را به صاحب این شعر و این مکتوب منسوب می کنند درحالی که شاعر این شعر و صاحب این مکتب، انسانی بوده که در طول زندگی دوران های گوناگونی دیده و تحولات فکری و روحی مختلف یافته و بی شک به عنوان یک اندیشمند از ابتدای دهان گشودن و آغاز گفتن و سرودن تا پایان زندگی و دم فروبستن نمی توانسته یکسان و یکنواخت باشد و از رشد و دگرگونی دور بماند همچنانکه هر انسان زنده ای که منجمد و مقلد نباشد(که اگر باشد لایتغیر می ماند و حرف همیشه اش یکی است)و مرد اندیشه و تحقیق و آزاد اندیشی باشد، همواره گذشته خویش را انتقاد و تصحیح می کند و تغییر کار و زبان و ذایقه و حتی جهت می دهد و گاه به صورت انقلابی عوض می شود.چنین است که انسان حرکت و تکامل می یابد و متفکران و دانشمندان که دارای نبوغ برجسته ای هستند،بیش از افراد عامی که گاهی چنان منجمدند و در چارچوب تعصبها و قالبهای موروثی یا تقلیدی می مانند و چنان می میرند که زاییده شده اند ،دوره های مختلف دارند و در بحرانهای گوناگون تغییر جهت و اندیشه می دهندو حتی در کل مکتب اعتقادیشان دگرگونی ایجاد می شود...

...فلسفه مارکس در زمان خود او در اندیشه های ناقص پر شر و شور،شکلی دیگر می یابد، آنقدر که فریادش را درمی آورد که: «من مارکسم،مارکسیست که نیستم.» چرا که؛سخن او را می خواهند به صورتی دیگر به خودش تحویل دهند(بلایی که بر سر سارتر آورده اند) و این نمی تواند برای او قابل قبول باشد.

                                                                                  دکتر علی شریعتی

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 23:43 | 
به یاد هوشنگ گلشیری

«نه، من خانه ای ندارم،سقفی نمانده است دیوار و سقف خانه من همین هاست که می نویسم.همین طرز نوشتن از راست به چپ است.در این انحنای نون است که می نشینم.سپر من ازهمه بلایا، سرکش ک یا گ است.»

          

            هوشنگ گلشيری در سال 1316 در اصفهان به‌دنيا آمد. در سال 1321 همراه با خانواده به آبادان رفت. پس از گرفتن ديپلم، معلم شد، در دهی دورافتاده در سرراه اصفهان به يزد. گلشيری در سال 1338 تحصيل در رشته ادبيات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز كرد. شركت در جلسات انجمن صائب زمينه‌ساز آشنايی با برخی اهل قلم آن روز اصفهان شد كه در نشست‌هاي ادبي ديگر تداوم يافت و جنگ اصفهان، شماره اول سال1344درآمد. هسته اصلي اصحاب جنگ به ترتيب الفبا اينها بودند: محمد حقوقی، اورنگ خضرايی، روشن رامی، رستميان، جليل دوستخواه، محمد كلباسی،هوشنگ گلشیری و برادرش احمد. از شماره دوم ابوالحسن نجفی، احمد مير علايی، ضياء موحد و بعدتر تعدادی از نويسندگان و شاعران جوان به حلقه همكاران پيوستند. جنگ اصفهان كه اين جمع را به عنوان قطبی در ادب معاصر شناساند كمابيش با همين تركيب تا سال 1360 در يازده شماره منتشر شد. گلشيری تعدادی از داستان‌های كوتاه و چند شعر خود را در شماره‌های مختلف جنگ به چاپ رساند. در سال 1347، اين داستان‌ها را در مجموعه مثل هميشه منتشر كرد. رمان شازده احتجاب را در سال 1348، و رمان كريستين و كيد را در سال 1350،مجموعه داستان نمازخانه كوچك من (1354) ، و جلد اول رمان بره گمشده راعی را در1356و  در بهمن 1358 معصوم پنجم را منتشر كرد. سال 1361 آغاز انتشار گاهنامه نقد آگاه بود. مطالب اين گاهنامه را شورايی متشكل از نجف دريابندری، هوشنگ گلشيری، باقر پرهام و محسن يلفاني (بعدتر، محمدرضا باطنی) انتخاب می ‌كردند. انتشار اين نشريه تا سال 1363 ادامه يافت. جبه‌خانه در سال 1362 و حديث ماهيگير و ديو در سال1363 منتشر شد. مجموعه داستان پنج‌گنج در سال 1368 (سوئد)، فيلمنامه دوازده رخ در سال 1369، رمان‌های در ولايت هوا در سال 1370 (سوئد)، آينه‌‌های دردار (امريكا و ايران) در سال 1371، مجموعه داستان دست تاريك،دست‌روشن در سال 1374،و در ستايش شعر سكوت (دو مقاله بلند در باره شعر) در سال 1374 منتشر شد. درزمستان 1376، رمان جن‌نامه (سوئد) و جدال نقش با نقاش انتشار يافت. گلشيری در دوازدهم تيرماه 1378  جايزه صلح اريش ماريا رمارك را در مراسمی در شهر ازنابروك آلمان دريافت كرد.اين جايزه به پاس آثار ادبي و تلاش‌هاي او در دفاع از آزادی قلم و بيان به او اهدا شد. كتاب مجموعه مقالات باغ در باغ در پاييز 1378 منتشر شد.
                و به دنبال يك دوره طولانی بيماری، كه نخستين نشانه‌های آن از پاييز 1378 شروع شده بود، هوشنگ گلشيری در 16 خرداد 1379 در بيمارستان ايرانمهر تهران در گذشت و در امامزاده طاهر در مهر شهر كرج به خاك سپرده شد.

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 22:27 | 
(Vladimir Vladimirrovich Maiakovskii (1893-1930

«...ابرشلوارپوش که حسابی وضعش شلم شورباست . باد ممیزی نظامی برش حسابی وزیده. شش صفحه اش فقط نقطه چین است. از آن وقت است که کینه نقطه ها رابه دل گرفتم . از ممیز هم متنفرم. »

این ها را مایاکوفسکی گفته. و من معذرت میخواهم آقای مایاکوفسکی  اگر دو قسمت ازشعرهای زیبایتان را با چندتایی نقطه چین اینجا می نویسم!

 

قدمم مسافت را در کوچه ها لگدمال می کند

جهنم درونم را اما چاره چیست؟...

... پس ول میگردم

تا هر سپیده

ول میگردانم با خودم

کابوسم را

بودنت

عاشق بودنم را

تندیس سازم دیوانه

از فریادهای دردم شعر می تراشم...

                                    *************************

حالاست که از داربست ایام فروبیفتم

جانم بر بلندای مغاک

ریسمانی کشیده است

برجانم بند می بازم

تردستم   بازیچه ام کلمه...

...مردم! همه در دست گیرید رنگ

رنگ های جشن

بیارایید

تاریخ امروز را

تا جان گیرد   جادو

جادوی صلیب وار

مگر نمی بینیدم؟

بر برگی کاغذ مصلوب شده ام

میخهایم کلمه

                                                    ترجمه اشعار: م. کاشیگر

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 22:15 | 
300

خیلی وقته که می خواستم در مورد انیمیشن 300 یه چیزی بنویسم اما همیشه به خودم نهیب می زدم که : به تو چه که کارگردان دلش خواسته درون شخصیتها رو با چهره هاشون هویدا کنه و نگاهی که به ایران امروز داره به اعماق تاریخ پیوند بزنه و اصلا مگه تو نژادپرستی؟! به تو چه که ایرانیها قدیما چه شکلی بودن!! و ازهمه اینا گذشته تو چرا با این طناب پوسیده ها میری تو چاه؟! اونا خودشون یه فیلم ساختن بعدش انداختنش سر زبونا وکلی جوسازی کردند تا وقتی که ما سرمون گرم یه مساله کوچیکه اونا کارای بزرگترشونو بدون مزاحمت به اصطلاح افکار عمومی به نتیجه برسونن، ازاین اتفاقها توی دهکده جهانی آقای مک لوهان زیاد پیش میاد...!!! ...  اما نشد، از دستم پرید و اینها رو نوشتم...

شاید بشه گفت یه کارهنری دوبخش عمده داره: تکنیک و محتوا؛ ازلحاظ تکنیک که البته من اصلا صاحبنظر نیستم ولی میگن که 300 به لطف خرج ومخارجی که براش شده، کار خوبیه اما از لحاظ محتوا باید بگم که خوب درسته هنرمند اگه دلش بخواد میتونه تاریخو غلو کنه، می تونه تاریخو عوض کنه، می تونه هرطور که مایله دست به سرایش و بازخوانی اون بزنه ولی نمی دونم چرا یاد یکی از مترجمهای کشورمون می افتم

که به عنوان مترجم کتابهای تاریخی ورمانهای بزرگ ادبی می شناسیمش. یاد این می افتم که کمتر منتقدی از این آب وخاک پاشده که بگه ایشون یه هنرمند خلاق بود که داستانها و روایتها رو به زعم خودش تعبیر وتفسیر می کرد؛ البته در کار ترجمه باید امانتدار بود اما عوامل این انیمیشن همون قدرحق تحریف تاریخی دارند که اون مرحوم حق دست بردن در ترجمه ها.همون طورکه شاید ایشون بهتر بود که ترجمه هاشون رو به اسم اقتباس منتشر میکردند، عوامل این انیمیشن هم بالاخره باید یه جایی توضیح میدادن که این فقط یه قصه است و زیاد جدیش نگیرید؛نمی دونم،شایدم گفتند ومن خبر ندارم... .هیچ اهمیتی نداره که عوامل این انیمیشن کجایی هستند فقط مهم اینه که ما ایرانیها با دیدن این فیلم، تازه فهمیدیم نیاکانمون چقدر شبیه قبایل زنگباری و افریقایی بودند وچقدر زلم زیمبو به خودشون آویزون میکردند و عجیبه که چرا این چهره ها وآرایشها رو تو نقش برجسته هایی که از اون دوره ها به جا مونده نمی بینیم...؟!! خوبی دیگه این انیمیشن هم این بود که ما دیدیم اونقدرا هم اونطورا نیست که مملکت ما به گذشته پرشکوه و جلال خودش پشت کرده باشه و دوران 2500ساله این خاک رو مثل پشه تو دستای امروزش له کرده باشه!

اینم بگم که اینارو نه برای نقد 300 و نه برای دفاع از تمدن...ساله این آب وخاک ونه برای نفع و ضرر کسی گفتم؛ فقط دلم خواست که بگم، همین!! اونم این روزا که تبش یه خورده سردتر شده ،گمونم ...! پایان.

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 23:21 | 
زندگی،جنگ و دیگر هیچ
              

اوریانا فالاچی را همه می شناسیم، خبرنگار پرکار وسرشناس ایتالیایی که همین سال گذشته زندگی را بدرود گفت؛ با تمام زخمهای بی مرهم جنگهای مختلف و تمام شیرینی های زودگذر صلحها و پیروزیهای این دنیای

پرآشوب . اوریانا فالاچی را سوال خواهرش درباره معنای زندگی برآن داشت تا به ویتنام برود و شاهد جدال نابرابرمردمی با قدرتی باشد. خاطراتی که درقالب کتاب زندگی، جنگ و دیگرهیچ با قلم گیرای اوریانا فالاچی به فرانسوا پولو تقدیم شده تا پاسخی باشد به سوال بزرگ خواهر خردسال اوریانا. فرانسوا پولو ژورنالیستی بود که اوریانا فالاچی به همراه او شاهد به اوج رفتن و در حضیض افتادن صاحبان قدرت در ویتنام بود: امریکاییها، افسران ویتنامی ، ویت کنگ ها ... که هرکدام برای رسیدن به اهداف خود می جنگیدند تا زندگی را آنگونه که می خواهند و به اراده خود اداره کنند؛ مردمی که شجاعانه در بحبوحه جنگ می کوشیدند زندگیشان را، خانواده شان را و مزارعشان را حفظ کنند ... و کودکانی که هرروز بازیهای کودکانه شان را( اگر فرصتی برایش می یافتند) صدای تانک و بمب و گلوله به واقعیت تلخ دنیای امروز پیوند می زد:

زندگی ... جنگ ...و ... دیگر ...هیچ... .

 

  General Loan Executing a Vietcong Suspect, 1 Feb. 1968 The officer of Southern Vietnam Nguyen Ngoc Loan executes in cold blood the captain of Viet Cong Bei Lop, who was captive, in the streets of Saigon in 1968. For this photograph Eddie Adams, (Associated Press) took the Pulitzer price. Nguyen Ngoc Loan ran away and found asylum in America where he died from cancer in 1998 at the age of 67 in his house in Washington. He was never punished for his crimes even if his action was known and impressed in photographs like this one for which Eddie Adams won the Pulitzer price. 

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 23:25 | 
شعر

دل من همی داد گفتی گواهی                   که باشد مرا از تو روزی جدایی

بلی،هرچه خواهد رسیدن به مردم              برآن دل دهد هر زمانی گواهی

من این روز را داشتم چشم ،ازاین غم          نبودست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ، ولیکن                   نه چندان که یکسو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود                    گناهم نبودست جز بی گناهی

بدین زود از من چرا سیر گشتی                   نگارا بدین زود سیری چرایی

که دانست کز تو مرا دید باید                       به چندین وفا، اینهمه بی وفایی

سپردم به تو دل ندانسته بودم                    بدینگونه مایه ،به جور وجفایی

دریغا،دریغا! که آگه نبودم                           که تو بیوفا در وفا تا کجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن                   نگویم که تو دوستی را نشایی

نگارا! من از آزمایش رهایم                         مرا باش، تا بیش از این آزمایی

مرا خوار داری و بیقدر خواهی                     مگر تا بدین خو که هستی نپایی

                                                                                      فرخی سیستانی

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 23:3 | 
سلام،دوست من که دچار یأس فلسفی شدی... :

گاهی آدم دلش می گیرد! شاید به خاطرلحظه هاست که دارند ثانیه به ثانیه از گذشته ها دورتر میشوند و وسعت فاصله گذشته تا حال را بیشتر می کنند و آینده را بی معنی تر. شاید ندانی

من دارم از آن دقایقی می گویم که همان سه ثانیه برای کم رنگ شدن و حتی محو شدنش کافیست!

شاید ندانی که فراموش کردن به راحتی فراموش شدن نیست اما مطمينم زندگی برای تو، پر از

ثانیه هایی خواهد بود که مجبورت می کنند تا بپذیری فراموش شده ای وفراموش کردن را یاد بگیری.

آنوقت شاید پرپر شدن ثانیه ها را دلتنگ شوی،چون حالا خوب می دانی که دیگر برنمی گردند و

می دانی که باید فراموششان کنی وگرنه امروز و فردایت از دیروزت هم تلختر و دلگیرتر می شوند.

همیشه در گوش لحظه های نا خواسته زندگیت این کلام پابلو نرودا را زمزمه کن:

                        « اگر یکباره فراموشم کنی

                        در پی من نگرد،

                        زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام. »

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 23:36 | 
سایه ها

وقتی هوا ابری شد، تمام پنجره ها گریستند مگر یک پنجره. وقتی خورشید در آسمان درخشید، تمام پنجره ها آغوش به آسمان گشودند مگر یکی که از آسمان گریخت و به آفتاب پشت کرد تا خودش باشد وسایه اش،تنها دارایی متعلق به خودش به جز خودش. هرچند داشتن همان را هم مدیون آفتابی است که با آن قهرست.وقتی به خورشید زندگی خود پشت می کنید ناگهان سایه خود را پیدا می کنید و می بینید که سرگردان به دنبال چیزی می گردد.شاید میخواهد بداند از کجا پیدایش شده. شبیه نظریه مثل افلاطون که میگفت آدمهایی که توی غار پشت به روشنایی زنجیرشده اند و دنیا را سایه هایی می بینند که می آیند و می روند، می گریند و می خندند، یک مشت سایه ؛ و دنیایشان از همین سایه ها ساخته شده.

 حتی تصورش را هم نمی کنیم که اگر روزی این زنجیرها را از دست و پایمان بردارند و سرمان را به سوی روشنایی بچرخانیم، واقعیت را چگونه خواهیم یافت. براستی چگونه...؟!

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 0:8 | 
و دردهای بی پایان جنگ :

     و آتش چنان سوخت بال وپرت را

      که حتی ندیدیم خاکسترت را،

     به دنبال دفترچه خاطراتت

     دلم گشت هر گوشه سنگرت را

     و پیدا نکردم درآن کنج غربت

      به جز آخرین صفحه دفترت را:

     همان دستمالی که پیچیده بودی

     درآن مهر وتسبیح و انگشترت را

     همان دستمالی که یک روز بستی

     به آن زخم بازوی همسنگرت را

    همان دستمالی که پولک نشان شد

     و پوشید اسرار چشم ترت را

     سحرگاه رفتن زدی با لطافت

    به پیشانی ام بوسه آخرت را

   و با غربتی کهنه تنها نهادی

   مرا، آخرین پاره پیکرت را

   و تا حال می سوزم از یاد روزی

   که تشییع کردم تن بی سرت را

   کجا می روی؟ ای مسافر درنگی

  ببر با خودت پاره دیگرت را.

                                                محمدکاظم کاظمی

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 0:3 | 
از:سنگ آفتاب

با رنج بسیار، با یک بند انگشت پیشرفت در سال

در دل صخره نقبی می زنم،

هزاران هزار سال

دندانهایم را فرسوده ام و ناخنهایم را شکسته ام

تا به سوی دیگر رسم،به نور،به هوای آزاد و آزادی

و اکنون که دستهایم خونریزست و دندانهایم درلثه هایم می لرزند،

درگودالی ،چاک چاک از تشنگی و غبار،

از کار دست می کشم و در کارخویش می نگرم:

من نیمه دوم زندگیم را

در شکستن سنگها،

نفوذ در دیوارها،

فروشکستن درها

و کنار زدن موانعی گذرانده ام

که در نیمه اول زندگی به دست خود میان خویشتن و نور نهاده ام.

                                                                   

                                                                    اکتاویو پاز(ترجمه:احمدمیرعلایی)

 

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 0:0 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar