| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
حتما دیده ایدشان! توی خیابانها، کنار جاده ها، با جعبه های دستمال، شاخه های گل، نیم دو جین جوراب، فال، دعا و ... ؛ دخترک کبریت فروش را می گویم و پسرک سیگار فروش را. اینها بچه های کارند، از گذشته ای مبهم و نا خواسته رهسپار آینده ای نا معلوم!
آه، آقای هانس کریستین اندرسن! کجایی که ببینی نسخه های رنگارنگ دخترک کبریت فروشت را در گوشه و کنار این خیابانها!
آری ، اینها بچه های کار هستند و واقعا در فردایشان هیچ دریچه امیدی وجود دارد؟! شما می دانید؟
حتما دیده ایدشان! بچه های کار را، حتی در این روزهای آخر سال...!!
|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 12:5 |
شازده کوچولو ، هدیه ارزشمند یک نویسنده به بچه ها و آدم بزرگها شازده کوچولو، کتاب محبوب من. هیچوقت برام تکراری نمیشه. هربار که میخونمش یک نگاه تازه است انگار به دنیا. تفسیرهای زیادی ازش توی ذهنم دارم؛ تفسیر کودکانه، تفسیر عارفانه، تفسیر عاشقانه،تفسیر ... بینهایت تفسیر به اندازه ستاره های آسمون که اتفاقا یکیشون خونه شازده کوچولوی قصه آنتوان دو سنت اگزوپریه با ترجمه زیبای محمد قاضی. شازده کوچولو با سفرش به دنیا ، با هجرتش از سیاره کوچیکی که هر روز با جابجا کردن صندلیش می تونست ۴3 بار غروب خورشید رو ازش تماشا کنه؛ رسالت بزرگی داشت. اون پیام آور آشتی انسان با انسان بود. اون به ما یاد داد که اسیر دنیای اعداد نباشیم، پول پرست و جاه طلب نباشیم. چه فایده داره که یه آدم جدی باشیم که فقط از اعداد سردرمیاره؟! چه معنی داره که فقط پول جمع کنیم اما از زندگی لذت نبریم و طعم خوب کمک به دیگران رو نچشیم؟! چه فایده داره که قدرت داشته باشیم اما کسی بهمون احترام نذاره و فقط از ترس قدرتمون به حرفامون گوش بدن؟! شازده کوچولو اومد تا به ما بگه دنیا با تمام زشتیاش پر از زیباییه. شاید اگه دیر بجنبیم درختهای بائوباب، سیاره زندگیمونو نابود کنند اما همه چیز، آ...خب نه همه چیز! اما خیلی چیزها دست خودمونه. کافیه از شازده کوچولو و روباهی که اهلیش شده بود یاد بگیریم که هیچ گل سرخی، مثل گل سرخ سیاره کوچیک زندگیمون نیست. حالا اگه حوصله شو دارید یه نگاهی به آسمون پرستاره بالای سرتون بندازید: شازده کوچولو داره براتون دست تکون میده! اگه به اندازه من از آشنایی با شازده کوچولو خوشحالید، رو به آسمون فریاد بزنید: متشکرم، آقای اگزوپری ...!!
|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 17:55 |
«لیتون استراچی در بستر مرگ: اگر مرگ این است پس چندان جای نگرانی نیست.» فیلمی از جوزپه تورناتوره : تشریفات ساده؛ با بازی رومن پولانسکی در نقش بازپرس و ژرار دوپاردیو در نقش اونوف. فیلم با صحنه فرار مردی در جنگلی تاریک و شلیک یک تیر آغاز می شود. بعد اونوف،قهرمان فیلم، از یک بازداشتگاه تاریک و نمور سر درمی آورد. بازپرس کمی دیر می رسد. اونوف نمی داند چرا بازداشت شده. اونوف یک نویسنده است. بازپرس تمام کتابهای اونوف را خوانده . او را می شناسد و سعی می کند با او محترمانه برخورد کند اما به هر حال این یک بازجویی است. اونوف سعی می کند بگریزد اما موفق نمی شود. حرف از یک جسد است. شاید اونوف قاتل باشد؛ اما به خاطر نمی آورد.اونوف یادش نمی آید که چگونه چه کسی را ممکن است به قتل رسانده باشد. بازپرس کیسه ای پر از عکس جلوی اونوف خالی می کند. اونوف متعجب می شود«خیلی وقته که دنبال اینا میگردم، کجا پیداشون کردید؟» آنها را از اتاقی پیدا کرده بودند که اونوف زیر ورویش کرده بود اما نیافته بودشان. عکسهایی از تک تک لحظات زندگی اونوف تا مقطعی خاص که عادت داشت لحظه ها و آدمهای زندگیش را ثبت کند.از زمانی که یک کودک خیابانی بود. پیرمرد کارتن خوابی که اونوف می گفت همیشه چیزهایی می نوشت. پیرمردی که اونوف شاهکار نویسندگی اش را از او به وام گرفته و به نام خود منتشر کرده بود، بی آن که از او یادی بکند هرچند ادعا می کند این کتاب را به او تقدیم کرده. اونوف جایی می گوید «ما می نویسیم چون کار دیگری بلد نیستیم...».تکه های پازل زندگی اونوف کنار هم چیده می شود، با خطهایی که بازپرس می دهد. سوالهایی که مطرح می کند و جوابهای ضد و نقیض اونوف .سرانجام اونوف در می یابد که اینجا کجاست؛ این یک برزخ است. یک تشریفات ساده برای آماده کردن ذهن در پذیرش حقیقت مرگ . بازپرس همه چیز را میداند، این اونوف است که باید بفهمد. درواقع ما در آغاز فیلم شاهد فرار او از خودش بودیم و بعد خودکشی. اونوف قاتل خودش بود؛ جسد متعلق به او بود. قبل از این که اونوف راهی منزل ابدیش شود، شاهد تکرار ماجرای خودش برای جوانی است که تازه پا به بازداشتگاه گذاشته. حالا اونوف می داند چه به روز جوان آمده است ،جوانک اما بی خبر و سر در گم. به گفته مستخدم پیر بازداشتگاه، اولش همینطوری است... . نگاه جالب تورناتوره به قطع زندگی و آغاز مرگ...
|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 11:48 |
م ر گ پ ا ی ا ن ک ب و ت ر ن ی س ت ... رسول ملاقلی پور هم رفت انگار... بی اختیار به یاد نوشته ای می افتم از کسی که اتفاقا او هم مدتی هست که از اینجا کوچ کرده، حسین پناهی : فردا،خانه ای که تا ابد مال ماست پر از گل لاهوت می شود ما اهل ماندن نیستیم، خوب من! این را زخمهایمان شهادت می دهند. |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 14:21 |
یادم هست ، گفتی می مانیم یادت هست؟ یادم هست، گفتی تا همیشه... یادت هست؟ یادم هست، گفتی با کوچه بن بست وباران یادت هست؟ یادم هست،گفتی ثانیه ها مردند یادت هست؟ یادم هست گفتم کوچه ها خیسند بی ثانیه ها ماندیم تا همیشه یادت نیست؟ یادت اما یادم هست؟! یا رفت با باران توی کوچه بن بست وقتی ثانیه ها مردند! |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 13:24 |
راسکولینکوف دانشجوی جوانی است که پیرزن نزولخواری را که مقروضش بود، به قتل می رساند و در این بین مجبور می شود به قتل خواهر این پیرزن؛ هر دو با ضربات تبر. اما بعد از آن روز دچار بیماری و تب و هذیان شد و مردد بود که آیا بی گناهی را به قتل رسانده یا گناهکاری را مجازات کرده است و اصلا آیا اجازه صدور و اجرای چنین حکمی را داشته است؟! راسکولینکوف ،جایی با خانواده فقیر و درمانده مارمالدوف آشنا می شود؛ مردی دایم الخمر که در یک تصادف جانش را از دست می دهد،زنی مسلول و ناراضی و سرشار از غرور به یادگار مانده از خاطرات گذشته و بچه های قد ونیم قد گرسنه و پابرهنه آنها و البته سونیا. راسکولینکوف روزی به پای این دختر روسپی می افتد و تقدیسش می کند. برایش مرتبه ای را قایل می شود که به نظرش هیچکدام از آدمهای که می شناسد لایقش نیستند؛ تنها دلگرمی راسکولینکوف در سالهای سرد تبعید در سیبری.در واقع تعریف راسکولینکوف از گناه یک تعریف دور از ذهن از لحاظ هنجارهای حاکم بر جامعه است. و اینگونه است که کسی با شرایط سونیا می شود مظهر دلگرمی و امید و اعتماد در دنیای پر از تزویر و تلخی و سردی پیرامونش. شاهکار فیودور داستایوفسکی را می گویم، کتابی که حتی پس از هزار بار خواندن کهنه و تکراری نمی شود: جنایت و مکافات. |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 13:20 |
روی یک تکه کاغذ دو خط موازی کشیده بودی و خطاب به آنها نوشته بودی: «به شما حسودی می کنم !» با اشتیاق طرحت را نشانم دادی. پرسیدم: به چه چیز این خطهای موازی حسودی می کنی؟ گفتی: به اینکه حداقل در نقطه ای به همدیگر می رسند، هرچند در بی نهایت!! آن روز من به طرحت خندیدم. تو گفتی: خنده دار نیست . امروز اتفاقی مابین کاغذپاره هایم پیدایش کردم. راست می گفتی؛ اصلا خنده دار نبود ... عجب بارانی گرفته...! و خطهای موازی روی کاغذ، دارند پابه پای هم می دوند تا زیر چتر بی نهایت ...
|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 10:51 |
و قایق عشق بر صخره زندگی روزمره در هم شکست قسمتی از شعری که کنار جسد مایاکوفسکی پیدا شد ... مگر ما خود مخلوق داغترین سرود نیستیم؟ سرودی که پیچیده است اکنون در هر کارخانه در هر آزمایشگاه مرا چه کار با فاوست با خرامیدنش بر پارکت آسمان دست در دست مفیستو سوار بر موشک آتشبازی من میخ کفشم از هر تراژدی گوته دردناکتر است حرفم را بشنوید ... ولادیمیر مایاکوفسکی(ترجمه:مدیا کاشیگر ) |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 17:8 |
این پنجره را ببندم بهترست؛ طوفان تنها از پشت پنجره دیدنی است. یکبار که هنگام طوفان پنجره ها را گشودم، باد هستی ام را با خود برد دیگر نمی گذارم هیچ تندبادی این پنجره ها را از هم بگشاید. تنها از پشت شیشه شاهد تلاش دیوانه وارش خواهم بود، تا آن لحظه ای که تمام توانش را از دست دهد و بگریزد. بعد پنجره را می گشایم و فریاد می زنم : دیدی تو هم خسته شدی ، مثل تمام طوفانهای دیگر!!
|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 16:37 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
شهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 پيوندها
شبهای روشنFOREVER AUTUMN Strangers In The Night کلمآتش سینما زندگی است فانوس خیال احمد شاملو حسین پناهی آلاچیق عشق صادق هدایت فریدون مشیری سینمای خودمونی روز موقت ALL THAT I BLEED سروده های شهرام معقول خط خطی میکنم،پس هستم نصیر رضایی نژاد هنر از دریچه ای دیگر کامران نجف زاده محمد قائدی توهم فانتزی هفت وادی شعر انجمن مجازی شعر ایران oldpilot محمد صادقی پرنیان شهرسوخته کوه پاک کلاردشت قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |