تبليغاتX
ارغنون
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

 

          ستاره های آسمان این را می دانند که

          مهتاب همسایه دیوار به دیوار غروب خورشید است.

         غروب که شد ،وقت شب نشینی ستاره ها در خانه ماه است

          درست اول غروب،

          با طلوع اولین ستاره میهمانی آغاز می شود.

          بیا کنار پنجره!

          زیر نور ماه ،تو هم ستاره می شوی...

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 13:31 | 
                        

                

                           دستم بوی گل می داد ؛

                           مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند

                           ولی کسی به این فکر نکرد که     

                            شاید من گلی کاشته باشم !

                                                                ارنستو چه گوارا
|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 13:26 | 

 

 

                 آنجا مردی خم می شود

                 شادان از گلی،

                  اما

                 چه می خواهد با آن شمشیر بلندش؟!

 

                                                               Mukai Kyoreiشاعر ژاپنی

 

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 13:14 | 
 

           دیروز گم شد؛

                        امروز پیدایش نمی شود؛

                                                  فردا فراموش خواهد شد .

 

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 22:0 | 

                                          

                                            یکی بود, یکی نبود

یکی بود، یکی نبود.زیر گنبد کبود یکی بود و یکی نبود. یکی که بود نمی خواست باشه و یکی که نبود می خواست باشه. تا اینکه یه روز یکی که بود به یکی که نبود گفت : حالا که تو میخوای باشی و من نمیخوام باشم پس بیا جاهامونو عوض کنیم.

و از اون روز یکی نبود، بود و یکی بود، دیگه نبود. اما حالا یه مشکلی پیش اومده؛ حالا یکی نبود میخواد که نباشه ویکی بود میخواد که باشه!! یعنی بنظر شما اگه دوباره جاشونو عوض کنند؛یعنی، هر کدوم برگردن سر جای خودشون قصه ما به سرمیرسه؟! شاید این قصه وقتی به سربرسه که یکی بود و یکی نبود

یا هر دوشون باشن یا هردوشون نباشن! ولی بازم یه مشکل بزرگتری پیش میاد؛ اون موقع ما باید قصه هامونو با چه جمله ای شروع کنیم؟!  

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 20:1 | 
کتابی از نویسنده ی « مرگ کسب وکار من است»:
 

                              اخیرا کتابی خواندم از روبر مرل به نام  جزیره. این کتاب داستانی را از کشتی متعلق به ارتش بریتانیا بازگو می کند بعد از یک شورش ناچار می شوند به جزیره ای دست نیافتنی و خالی از سکنه پناهنده شوند و این کار را با کمک تعدادی از بومیان تاهیتایی انجام می دهند اما بعد برسر منافع مختلف یا بهتر بگویم؛ نیازهای اولیه :غذا ،زن،زمین جنگ بین سیاه و سفید درمی گیرد تا اینکه جزیره می ماند و دو مرد وچند زن ویک نوزاد .

            در این داستان، آدم با تمام وجود حس می کند که انسان چقدر می تواند وحشی وعصیانگر باشد حال فرقی نمی کند که از دل تکنولوژی و تمدن آمده باشد یا از یک قبیله بدوی و عاری از پیشرفت. چیزی که هست ، بخش عمده ای از وجود آدمها را خشونت تشکیل می دهد که به فراخور زمان ومکانی که به آن تعلق دارند شکلهای مختلفی پیدا می کند ؛ جایی با سرنیزه وجایی با تفنگ،زمانی با سنگ وچاقو و زمانی با بمب اتم... .

           در این داستان آدمها همه به شکلی به خاطر منافعشان،نسبت به دیگران بیرحم وشفقت هستند و هیچ فکر نمی کنند که در جزیره ای دور افتاده و کوچک، جنگ بین سیاه وسفید مفهومی ندارد آن هم برای کسانی که اگر به کشورشان برگردند اعدام می شوند.

            این جزیره سمبلی است از دنیای وحشی و دیوانه ای که ما درآن زندگی می کنیم ،دنیایی که با وجود ما آدمها اینچنین وحشی ودیوانه شده است. آدمهایی که زیبا نمی اندیشند و ناچار زشت عمل می کنند... .

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 14:3 | 
به یاد سیاوش کسرایی:

         

 

 

         Siavash Kasrai

        

        ... آری ، آری

          زندگی زیباست

          زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست

          گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

         ورنه خاموش است و

         خاموشی گناه ماست ...

 

           

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 12:47 | 
 

 

         ماه را از شبهای زمین دزدیدم

                                  تا تو یلدای شبهایت

                                                    مهتابی باشد.

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 14:19 | 
پریشان نویسی!!

 

داشتم فکر می کردم نسل ما عجب نسلیه! بچه های انقلاب و جنگ،آژیر قرمز و شکستن دیوار صوتی ،پناهگاه و موشکباران،تقسیم کردن نیمکتهای مدرسه با بچه های جنگ زده و ...و درکنار همه این استرسها دنیای کودکی رو پشت سر می گذاشتیم .ماهایی که دور از مناطق جنگ زده بودیم ،اسلایدهای وسط کارتونها رو هیچوقت یادمون نمیره .اون موقعها تلویزیون همیشه اسلایدهای ثابت پخش می کرد و هر وقت که رزمنده ها توی یک عملیات به پیروزی می رسیدند درحالیکه یه اسلاید از سرباز آر پی جی به دست نشون می داد و مارش نظامی پخش می کرد آخرین خبرهای جبهه رو به سمع ونظر بینندگان عزیز ایرانی می رسوند. و چقدر وقتها پیش می اومد که در اوج تماشای یک کارتون دوست داشتنی این اتفاق می افتاد و... .

            راستی که بچه های همسن و سال ما با عجب کارتونهایی بزرگ شدند ؛ نل وپدر بزرگ در جستجوی پارادایس ،طفلک کنا که نمی دونستیم تا کی باید توی اون جزیره اسرار آمیز گرفتار باشه ، سندباد که وقتی از اون درختها بالا می رفت تا از دست غولهای قصه فرار کنه باید کلی حرص می خوردیم که نکنه یه وقتی غوله پاهاشو گاز بگیره ، هرآن ممکن بود کاپیتان لیچ نقشه رو از گالیور بدزده ، اصلا چطوری یه گوریل پونزده متری بنفش که با هر قدمش کوهها ودرختها از جا کنده می شدند ومی پریدند هوا؛وقتی رو ماشین بیگلی بیگلی می نشست اونو له نمی کرد؟!، هاچ زنبور عسل که دیگه حرفشم نزنین .اونقدر دنبال مادرش گشت اونقدر ازحشره های مختلف ضربه خورد تا بالاخره مادرشو پیدا کرد.آخر هر قسمت هم خانم گوینده می گفت :«موفق باشی هاچ» وما توی عالم کودکی نمی دونستیم هاچ کی« موفق» میشه .

خلاصه اونقدر نگران سرنوشت نل و کنا و هاچ وسندباد و پینوکیوی نادون که اصلا معلوم نبود چقدر باید گول گربه نره و روباه مکار رو بخوره تا فرق دوست ودشمن رو بفهمه ، بودیم که نفهمیدیم کی بزرگ شدیم !

 هنوزم که هنوزه نسل ما یک نسل پراسترس  و نگرانه. نگران آینده شخصی، آینده شغلی ،آینده

اجتماعی که همه و همه به هم ربط دارند.انگار روح شخصیتهای سرگردان کارتونهای دوران کودکی در ما حلول کردند و جزیی از خودمون شدند.

           راستی ! یه چیزی خیلی وقته که فکرمو مشغول کرده وهر چی به ذهنم فشار میارم یادم نمیاد؛ شما آخر قصه « فیل کوچولو دماغت کو؟!» رو یادتون هست ؟؟..
|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 16:42 | 
کتابی درباره:

درباره فلسفه غرب

«دنیای سوفی» چکیده ای از تاریخچه فلسفه غرب است که در آن «یاستین گوردر» ،نویسنده کتاب، با قرار دادن یک داستان فلسفی در دل داستانی  دیگر ؛ با زبانی ساده  به روایت چگونگی شکل گیری و سیر تحول فلسفه غرب می پردازد. نو یسنده با در کنار هم قرار دادن شخصیتهایی مرموز ،داستانی خلق کرده که

هم درباره فلسفه است و هم خود روایتی است فلسفی . می شود گفت این کتاب برای کسانی که میخواهند در حد

عمومی اطلاعات فلسفی داشته باشند، می تواند جنبه دایرۀ المعارف داشته باشد.

جالب اینکه نویسنده ،این کتاب را برای گروه سنی نوجوانان و جهت تدریس در مدارس نوشته است. قابل توجه نگارندگان و دست اندرکاران کتب درسی در کشورمان!

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 16:39 | 
...نوبت محرم شد...
 

تکیه دولت ، عمارتی که دیگر نیست

تکیه دولت یک تماشاخانه سلطنتی بود. در دهه 1870میلادی (1250شمسی) به اراده ناصرالدین شاه ساختمان عظیم تکیه دولت در تهران بنا گردید و مرکزی برای تعزیه های باشکوه شد. این تعزیه ها در میان دیپلماتها و خارجیان مقیم تهران طرفداران بسیاری داشت اما حضور غیرمسلمانان در تکیه دولت تنها با اجازه شخص شاه ممکن بود. تکیه دولت را «ساموئل بنجامین» که از 1883 نخستین وزیر مختارامریکا در ایران بود ازلحاظ  نمای بیرونی به آمفی تئاتر«ورونا»ی ایتالیا تشبیه کرده و اینگونه توصیف می کند:

            «...پس از آنکه فراشان ازمیان جمعیت انبوه راه باز نمودند و پس از عبور از پله ها و دالانهای متعدد ساختمان در شاه نشین، ظهیرالدوله (میزبان)مرا به روی مخده گلدوزی شده دعوت به جلوس کرد. دیوارهای غرفه با شالهای قیمتی کشمیر آراسته بودند و کف آن با قالیچه های ممتاز مفروش شده بود.چون به دایره وسیع تکیه نگاه کردم،حالت فوق العاده ای به من دست داد. بنایی با تقریبا70 متر قطر و 25متر ارتفاع؛ بر روی تکیه چوب بست گنبد مانندی زده اند وبا شبکه ای از آهن آنها را به یکدیگر وصل نموده ،چادری بر روی این چوب بست می کشند تا داخل تکیه از آفتاب و باران محفوظ باشد . از مرکز گنبد

چلچراغی عظیم با چهار لامپ الکتریکی آویزان شده است ولی روشنایی اصلی تکیه از جارها و شمعدانهای بزرگی می آمد که لاله های بلورین رنگارنگی داشتند.تخمینا حدس زدم که بیش از5هزار شمع در این لاله ها می سوزد . در مرکز تکیه،سکوی مدوری هست که زمین به قدر یک متر ارتفاع دارد با دو پله . در یک طرف بنا وصل به دیوار منبری هست سفید. اما بزودی دریافتم که در مقابل منظره ی جمعیت تماشاچی تفاصیل معماری منزلتی ندارد .تمام این تکیه باستثنای  یک گذرگاه تنگ در دور صحنه پر بود از هزاران زن. تخمینا حدس زدم که باید 4هزار زن در آنجا چهار زانو نشسته باشند. مکرر در شاه نشین شربت و قلیان می آوردند و برای من و مترجم سیگار حاضر کرده و تکلیف نمودند اما همین که تعزیه شروع شد،شربت و قلیان ممنوع گردید . این قسم تنعمات را مناسب با وقایع حزن انگیز مذهبی نمی دانستند ...»

تکیه دولت بنای فوق العاده ای بود برای اجرای نمایش تعزیه؛ افسوس که امروز چنین عمارتی دیگر نیست.

                                         ( به نقل از: نمایشگران ، کاری از شاهرخ گلستان)

 

 

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 15:21 | 
اصلاحیه!!

 

 

راستی جهت اطلاع نقاشی پست قبلی starry night اثر Vincent van Goghبود که یادم رفت زیرنویس کنم .

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 13:57 | 

           دیشب خواستم از خوشه آسمان ستاره بچینم؛

           مثل همیشه دستم دراز شد به سوی  پرنورترینشان

            ماه نیشخندی زد و گفت :

            دوباره اشتباه کردی !

            این یکی هم سالهاست که مرده. 

                                                              

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 13:28 | 

     

          «...ما ساکنان سیاره ای سرگردانیم، این سیاره گهگاه در پرتو وجود هواپیما منشاء خود را به ما

   می نمایاند... هواپیما غایت نیست... وسیله ایست ... اما به یاری هواپیما انسان از شهرها و جماعت

  دفترداران و حسابداران دور می شود و به حقیقت روستایی دست می یابد. کاری انسانی می کنیم و با   

دردسرهای انسانی روبرو می شویم . با باد و ستارگان، با شب و شن و دریا می آویزیم .با نیروهای

 طبیعت ،با زور و فریب پنجه در می افکنیم .چشم به راه سپیده دم می نشینیم؛ فرودگاه سر راه را

 همچون ارض موعود انتظار می کشیم و حقیقت خویش را در میان ستارگان می جوییم...»

         اینها رو آنتوان دوسنت اگزوپری تو کتاب زمین انسانها نوشته ؛ کسی که شازده کوچولو روبه ما

   معرفی کرد،کسی که خودش یه خلبان بود و عاشق پرواز. و یک روز که با هواپیماش پرید، دیگه برنگشت

   و هیچ اثری هم ازش پیدا نشد . کسی چه می دونه؟! شاید تو اون پرواز فرودگاه ارض موعودشو پیدا کرد!!

   شاید آدما همه خلبان هواپیمای زندگیشون هستند؛ درجستجوی ستاره ای ، ارض موعودی...!

   پرواز خوبی داشته باشید.

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 13:34 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar