| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می گذاریم کلمات بی گناه نابخردانه می نماید پیشانی صاف نشانه بیعاری است آنکس که می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است چه دورانی! که سخن از درختان گفتن کم و بیش جنایتی است. چراکه از اینگونه سخن پرداختن در برابر وحشت های بی شمار خاموشی گزیدن است! نیک آگاهیم که نفرت داشتن از فرومایگی حتی، رخساره ما را زشت می کند. نیک آگاهیم که خشم گرفتن بر بیدادگری حتی ، صدای ما را خشن می کند. دریغا! ما که زمین را آماده مهربانی می خواستیم کرد خود مهربان شدن نتوانستیم! چون عصر فرزانگی فراز آید و آدمی آدمی را یاور شود از ما ای شمایان با گذشت یاد آرید! برتولت برشت(ترجمه احمد شاملو) |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 18:3 |
در یک ایستگاه شلوغ اتوبوس منتظر آخرین سرویس بود .سوز سرما آزارش می داد وطبق معمول حوصله یکجا ایستادن را نداشت .ناگهان متوجه نزدیک شدن کسی به صف مسافران شد « حتما خودش است، حرکاتش درست شبیه اوست؛باید خودش باشد!» اما درست وقتی که به دو قدمی او رسید دچار تردید شد « نه! اشتباه کردم ، ولی چقدر دو نفر می توانند شبیه هم باشند!!» در این فکرها بود که از کنارش رد شد: «ببخشید!» ودر گوشه ای پشت سر او ایستاد «همان صدا با همان بیان هجایی کلمات...» سر در گم و متعجب بود ونمی توانست مطمئن باشد که با گذشت سالها آیا واقعا او را درست شناخته یا دچار اشتباه شده است.روی تصویری را که از او به یاد داشت غبار زمان کدر کرده بود.اتوبوس از راه رسید وهمه سوار شدند. تا نیمه های راه سرپا ایستاده بود و به هیچ چیز جز له شدن خودش در جمعیت و ترمزهای گاه وبیگاه اتوبوس توجه نداشت تا اینکه یک صندلی خالی پیدا کرد و نشست ....و درست روبرویش«وای نه! این همان نگاه پر اندوهی است که روزی می شناختم» هر از چندی نگاه های دزدانه به هم می انداختندو بعد در لحظه تلاقی نگاه هایشان خودشان را به بی توجهی می زدند. با گذشت چند سال دوری وبی خبری از هم هیچکدام به آنچه می دیدند مطمئن نبودند. ایستگاههای مختلف را رد می کردند « یعنی مقصدمان هم یکیست؟! هرجایی بجز اینجا تصور دیدنش برایم ممکن تر بود.» به ایستگاه مورد نظرشان رسیده بودند؛ ظاهرا هردو باید همانجا پیاده می شدند. باخودش فکر کرد:« با این رفتارهای دوگانه ای که از او سراغ دارم ازکجا معلوم که اگر جلو بروم و ابراز آشنایی کنم با همان آرامش همیشگی اش برگردد وبگوید: ببخشید مرا با کس دیگری اشتباه گرفته اید،متاسفم !» این جمله را با صدای او در ذهنش شنید. احساس کرد غرورش جریحه دار شده ؛ پس از اتوبوس که پیاده شد به راه خود رفت وحتی نیم نگاهی به پشت سر نینداخت. دیگری نگاهی به مسیری که او طی می کرد انداخت و با خود فکر کرد :« ازکجا معلوم که این بار هم جواب سلامم را می داد یا نه، همیشه به من بی توجه بود!» و راهش را گرفت و رفت. |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 18:50 |
... هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست؟! و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست! وزمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست. حمید مصدق |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 17:23 |
زمان که دیرگاهیست سپری شده ، به یاد می آورد خاطره دوست بسیار عزیزی را که زندگی را بدرود گفته ، با صدایی که برای همیشه خاموش شده با عشقی که برای همیشه نابود شده ، عشقی آنچنان شیرین و دلپذیر که نمی توانسته است ابدی بماند ، این چنین است زمان ، که از دیرگاه سپری شده ... پرسی بیش شلی |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 18:9 |
موضوع انشا: سکوت چیست؟ یک جایی خوندم که سور ن کرکگارد می گفت:« متوجه شدم که روز به روز حرفهای کمتری برای گفتن دارم تا بالاخره یک روز ساکت شدم و شروع کردم به گوش دادن ... و در سکوت خداوند رو کشف کردم.» یعنی سکوت اینقدر خوبه که آدمو به خدا نزدیک می کنه! جای دیگه ای از قول آ.آتاناسیو نوشته بودند : « سکوت متن آسانی است که معمولا اشتباه خوانده می شود.» واین گاهی اوقات خیلی وحشتناکه وباعث سوء تفاهمهای زیادی میشه! پائولو کوئیلو در یکی از کتابهاش نوشته : « سکوت دردناک است، اما در سکوت است که همه چیز شکل می گیرد.» واین خیلی حرف بزرگیه! و من آواره بودم بین این جمله ها ؛ پس این سکوت واقعا یعنی چی؟ ممکنه بعضی سکوتها هیچ معنی هم نداشته باشند؟! ودر اندیشه واژه ای که پژواکش انعکاس همه فریادها باشه سکوت رو یافتم. پس نتیجه میگیریم که مارگوت بیکل راست می گفت که:« سکوت سرشار از ناگفته هاست .» پایان |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 0:50 |
این کودکان خیابانی کرایه تاکسی را با عجله حساب کردم . یک صبح سرد زمستانی بود.پاهایم را تند کردم تا سریعتر به دانشکده برسم.نمی خواستم دیرتر از استاد بروم کلاس.روبروی قنادی نبشی دانشگاه بودم که احساس کردم کسی کیفم را از پشت سر می کشد. سریع برگشتم و دیدم یک پسر بچه خیلی کم سن شاید شش ساله که دستهای بدون دستکشش از سرما سرخ شده بودند ،بسته آدامسش را روبرویم گرفته و نگاه معصومانه اش را به من دوخته چشمم که توی چشمهایش افتاد نتوانستم دستش را رد کنم. فوری یک بسته آدامس خریدم. از این بچه های دستفروش این اطراف زیاد دیدم ولی این یکی خیلی کم سن و سال به نظر می رسید. خدای من!بچه های همسن او الان یا هنوز خوابند یا توی مهد و مدرسه... پله های دانشکده را تندتند بالا رفتم. از او ل تا آخر کلاس دستم را زده بودم زیر چانه ام و به چانه استاد که در حال تکان خوردن بود چشم دوخته بودم اما اصلا نمی شنیدم چه می گوید، شاید هم داشت آدامس میجوید به جای اینکه از مدیریت منابع انسانی بگوید! و واقعا وقتی که نیمی از کودکانمان در خیابان آدامس می فروشند و از همان کودکی به شکل وحشتناکی آواره کوچه و خیابانند و هیچ معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارشان است؛ چه معنی دارد ما بنشینیم توی این کلاسهای 4×6و از سازماندهی منابع انسانی بگوییم ؟! آخر بچه های خیابانی هم منابع بالقوه انسانی این کشورند، آن هم چه منابعی...! |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 15:3 |
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود. قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم ، مرا فریاد کن. احمد شاملو *********************************** کتابی درباره پیشگامان سبک امپرسیونیست
اگر به هنر نقاشی علاقمندید، اگر دوست دارید بدانید یک نقاش بزرگ از کجا شروع کرد تا رسید به آنجایی که شد «کامیل پیسارو» از پیشگامان سبک هنری امپرسیونیست ،پیشنهاد می کنم کتاب«ژرفای افتخار» اثر ایروینگ استون را بخوانید. این کتاب عده ای از نقاشان بزرگ دهه های پایانی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم فرانسه راکه از پایه گذاران سبک امپرسیونیست هستند معرفی می کند و این که چگونه این سبک را علیرغم تمام مشکلات مالی واجتماعی و مخالفتها، که همیشه با بدعت گذاشتن در هر امری برای انسان به وجود می آید ، پایه گذاری کردند و ادامه دادند تا اینکه امروز تبدیل به یکی ازمکاتب پر طرفدار هنری دنیا شده است. در واقع نویسنده این کتاب داستان زندگی یکی از این نقاشان یعنی کامیل پیسارو را بهانه ای برای معرفی او و همقطارانش قرار داده است.کسانی چون کلود مونه، ادوارد مانه، رنوار، پل سزان و... سبک امپرسیونیست نام خود را از تابلوی کلود مونه به نام امپرسیون (غروب آفتاب) وام گرفته است. |+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 17:59 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
شهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 پيوندها
شبهای روشنFOREVER AUTUMN Strangers In The Night کلمآتش سینما زندگی است فانوس خیال احمد شاملو حسین پناهی آلاچیق عشق صادق هدایت فریدون مشیری سینمای خودمونی روز موقت ALL THAT I BLEED سروده های شهرام معقول خط خطی میکنم،پس هستم نصیر رضایی نژاد هنر از دریچه ای دیگر کامران نجف زاده محمد قائدی توهم فانتزی هفت وادی شعر انجمن مجازی شعر ایران oldpilot محمد صادقی پرنیان شهرسوخته کوه پاک کلاردشت قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |