تبليغاتX
ارغنون
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
جانا سخن از زبان ما میگویی

بگذار بدم بگویند... چه ایمان هرچه پنهانترست پاکترست.بگذار بدم بگویند، بگذار رنجیده در من بنگرند.بگذار مرا به گناهی که همواره به آرزویش بوده ام متهم کنند، چه نیازی است به اینکه خود را دربرابر این نسل تبرئه کنم؟ چرا باید ضعف مطاع از خویش را برخود هموار کنم؟ نمی کنم، بگذار مرا روحی شمارند که با زندگی آشتی  کرده ام و با سرگرمی ابلهانه اش سرگرم شده ام.

دیگر رنجش تلخ و اتهام این نسل مرا رنجور وپریشان نخواهد ساخت؛برعکس، چه اطمینان آمیخته با لذتی احساس می کنم.هنگامیکه در چهره نسل جدید موج خشم وسایه بدبینی را نسبت به خویش می خوانم که در من نیست، چه لذتی می برده اند این فرقه ملامتیه!

حال معنی عمیق کار آنها را خوب احساس می کنم. این مردان پارسا وپاکدل و دامنیکه می کوشند تا مردم خویش را نسبت به خویش بدگمان کنند وبگونه ای رفتار میکردند تا آشنایان و خویشاوندانشان آنان را به آنچه از دل ودامانشان سخت بدور ست متهم کنند.

برای کسی که شبها تا آستانه سحر تنها در گوشه اتاقش بیدار مانده وهمه هستی اش را در یاد او محو کرده است و شبها و روزها ی پیاپی، بیخواب و بی خوراک ،بی گفت وشنود ،دور از خویش واز دیگران همه، در خلوت  آرام دردناکش با او درگفتگو بوده است وبدو می اندیشیده است و نجوا میکرده است وزندگی را همه به اوسپرده است و اندرونش را همه  به اوداده است ورنگ زردش از رنج درونیش سخن می گوید وسکوت دردناکش از غوغای دلش خبر می دهد وسردی آرام زندگیش سوز ناآرام روحش را حکایت می کند؛ چه لذت بخش و اطمینان بخش وخوب است که به کوچه  پا که می نهد در چشم مردم بخواند که او را

به بیدردی متهم میکنند ، در رفتار مردم ببیند که او را به کفر تهمت میزنند و مرد دنیایش میدانند و مرد خواب وخور و راحت.

اینچنین است که خلوص مطلق فرا می رسد و ایمان از غبار ریا دور می گرددو روح به عشقی زلال و دل به احساسی ناب و بی لک وبیرنگ دست می یابد،  چه  ایمان هر چه پنهانترست پاکترست.

 

 

                                                                            گفتگوهای پنهانی،علی شریعتی

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 18:11 | 
فقط برای تو

پنج شنبه می آید، به تو فکر می کنم و به آن حجم مکعب مستطیل سرد وسنگین که دروازه حیاط حیات ابدی توست و زنگش یک سلام و یک فاتحه. من می آیم با اشتیاق و زنگ می زنم، تو اما جواب نمی دهی.من بی تعارف می نشینم، اینجا که بودی از این حرفها باهم نداشتیم، هیچ تعارفی با هم نداشتیم. تو ساکتی من هم ساکت می نشینم  و گلها را پرپر می کنم .صدایت در گوشم زنگ میزند، داری می گویی:دست بردار بچه جان به این گلها چکار داری!

می خواهم گلبرگهایش را بریزم بر سر و رویت تا قاطی عطر این گلاب و خنکی آن آبی شود که غبار یک هفته را از خانه ات می شوید. باید بروم و به پشت سرم که نگاه می کنم آن جسم مکعب مستطیل سرد وسیاه را می بینم که دروازه حیاط حیات ابدی ات شده و در تمام این روزهای برفی و بارانی وآفتابی تک وتنها چشم انتظار میهمانی است که بیاید و دری بزند و بی آنکه

منتظر جواب باشد، بی تعارف بنشیند و برایت (نه! برای دل خودش) با تو حرف بزند. تو اما در را برویم نمی گشایی، دستهایت چه دورند! دلم برای دستهایت تنگ شده...

 

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:44 | 
تئاتر دانشجویی

این هم از جشنواره تئاتر دانشجوی یا بعبارتی دانشگاهی . تمام شد .حال دوباره همه این استعدادهی کشف شده و متاسفانه کشف نشده را مثل عروسکهای نمایشی بعد از آخرین روز اجرا جمع می کنیم و میگذاریم توی صندوق تا شاید روزی اگر بازهم دلمان خواست باهاشون بازی کنیم بریم از صندوق درشون بیاریم البته شاید...تا اون موقع خوبه دستکم نفتالینی چیزی بذاریم چهارگوشه صندوق که یوقت بیدنزنه بهشون...

شهرستانیها که عطای دیده شدن رو به لقاش بخشیدن اما حداقل وقتی  یک هفته از سال رو جشنواره تئاتر دانشگاهی برگزار میشه واقعا بیاین تو این چندروز صدای تئاتر دانشگاهی رو بشنویم ببیمیم این جماعت که زندگیشونوبه طور آکادمیک گذاشتن پای این هنر چیا لازم دارن چیا میخوان چیا میگن خلاصه بهشون فرصت بدیم بدون هیچ تبعیضی، همون فرصتایی که داریم خودآگاه وناخودآگاه ازشون دریغ می کنیم. قطعا اگه صداشونو نشنیده بگیریم یه صندوقچه بیدزده رو تا ابد تحمل نمی کنن، قفلشو میشکنن ومیذارن میرن... لابد اونروز تازه باید از خودمون بپرسیم پس تکلیف تئاتر چی میشه! تکلیف این همه استعداد که به چشممون نیومدن و عاقبت ازچشمشون افتادیم...!

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:15 | 
نقد کپکزده

عید امسال تلویزیون با برنامه هایش ماشااله هزار ماشااله روی دست تمام عیدهای قبلی بلندشد، چپ وراست تله فیلمهای محصول سیمافیلم پخش شد  تحت عنوان فیلم سینمایی وازطرفی تقریبا نصف بیشتر مستندهایی که پخش شد مستندحیات وحش بود. برنامه های کودک هم ازهیچ تنوعی برخوردارنبودند و چقدر خوب که لااقل کلاه قرمزی وپسرخاله مهمان نوروزی خانه هایی بودند که به هردلیلی مجبورند تعطیلاتشان را با تلویزیون پرکنند.ظاهرا امسال تلویزیون دچار کمبود برنامه شده بود تاجایی که این سریال جومونگ را هر روز پخش میکرد. شایدطنز مرد دوهزار چهره را اگر هرکسی غیراز مهران مدیری کارگردانی می کردجز کلیشه ای اعصاب خردکن  چیز دیگری از کار در نمی آمد اما بهرحال ظاهرا مرد دوهزارچهره دلخوش کنک  برنامه های نوروزی تلویزیون بود .شیرینی ماه عسل آخرش کار دست مخاطب داد و ازهرچه عسل بیزارش کرد با آن پایان الکی خوش کاملا سفارشی. ودر این اوضاع نابسامان که تلویزیون وقتش را با میانبرنامه های بی سروته ودوربین مخفی و سکانسهایی از کمدیهای کلاسیک وغیره وذالک پر می کرد نمی دانم چطور برای پخش بعضی سریالهایش با کمبود وقت مواجه شد وموکولشان کرد به بعد ازعید!خلاصه بگمانم بحران اقتصادی جهان دارد دامن تلویزیون ما را هم میگیرد،خدای ناکرده!

شاید بزرگترین هدیه نوروزی تلویزیون در سال88 طعم گیلاس بود وشیطنتهای کلاه قرمزی...

 

پی نوشت: راستش می خواستم قید گذاشتن این پست را بزنم اما پخش فیلم  سینمایی مه به کارگردانی فرانک دارابونت از شبکه اول سیما شب گذشته و سانسور غیر منطقی سکانس پایانی که در واقع امضای کارگردان بود وآن داستان کلیشه ای را پایانی متفاوت می بخشید؛ کمی تا قسمتی حرصم را درآورد. 

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:43 | 
در نماز خانه قلبم شعر میخوانند دیگران،می جهند بیرون از سرم

 

ولادیمیر مایاکوفسکی را میتوان از پیشگامان فوتوریسم روس دانست. اینکه مایاکوفسکی کی وکجا زاده شد کی کجا چرا وچندبار بازداشت و زندانی شد و در مجموع سالشمار زندگی او چیزیست قابل دسترسی که میتوان از نوشته هایی که از خود او و دوستان واطرافیان وطرفدارانش نقل شده بدانها دست یافت. نمیخواهم بگویم رویدادهای زندگی یک هنرمند بی اهمیتند وهیچ تاثیری در آثاری که خلق میکند ندارند مثلا همین عشق نافرجام مایاکوفسکی به ماریا الکساندروونا دنیسووا که منجر به تولد  ابر شلوار پوشی شد که  میشناسیمش و دوستش داریم.اما چیزی که به یک اثر هویت میدهد همیشه داستانی نیست که پشت آن پنهان است شاید در اشعار مایا کوفسکی هیچ چیزی مهمتر از نفس اشعار نغز و بی آلایشش نباشد.ببینید خودش در شعری به مناسبت صدوبیست وپنجمین سال تولد پوشکین خطاب به مجسمه اودر مسکو شعری طنز آلود دارد که در قسمتی از آن میگوید:

... هی به من خرده میگیرند :

"مضمون شعرهایت فردی است"...

 

...می بینیدم؟

آنقدرآزادم

بر زمین می نشینم و

د برو که رفتی، سر می خورم  تا جاودان

تا ثابت کنم زمین نه گرد است نه صاف

سر پایینی است ...

اما آیا شعر یک شاعر ماهیتی جز خودش دارد؟ یک شاعر انسانی است با توانایی به شعر درآوردن افکار،عقاید،علایق وتجربه های خوب وبد زندگیش در قالب جهان بینی و تربیتی که به تناسب عصر و دوره خویش  می یابدوگاه فراتر ازآن و این هیچ جای انتقاد وسرزنشی ندارد،در مورد هیچ شاعر وهیچ هنرمندی در هیچ دوره ای. دست برداریم از سلاخی اشعار ما یاکوفسکی و فراموش کنیم راز لبخند ژکوند داوینچی  را .بیایید فقط از آنچه دیگران به این زیبایی سروده و ساخته اند الهام بگیریم برای ساختن دنیایی خیلی بهتر از این که هست.شماکه شاعرید آن هم یک شاعر واقعی حتما خوب میدانید که چه دردی دارد زادن یک شعر ناب:

سال را از یاد می برم

روز را

تاریخ را

به محبس می روم

به انفرادی

تنها روزنه ام برگی سفید

شاید متولد شد

جادوی انسان ستیز کلمه

با همه پرتو های رنج...

خواستم از مایاکوفسکی بنویسم  اما ظاهرا دچار پراکنده گویی شدم...! ببخشید ولودیای عزیز... ببخشید خواننده عزیز...

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 20:34 | 
انگار
 

این بهمن سیاه با تمامی برفهای عالم هم سپید نمی شود...

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 20:58 | 
-----------

دلم خیلی گرفت وقتی باخبر شدم یه استعداد بی تکرار دیگه رفت وشاید اون لحظه که این اتفاق افتاد، لابد باز خدا بود که خواست گلی رو بچینه چون دید که زمین  دیگه قدر حضورشو نمیدونه...

 احمد آقالو با اون صدای گرم و اون اجراهای زیباش برای همیشه تئاتر ایران را در حسرت حضورهای بعدی خودش گذاشت تا هر از گاهی کارگردانی آهی بکشه که : کاش بود و این نقشو اون برام اجرا میکرد...

 بدون تعارف ، ما ایرانیها که همیشه خودمون رو به مرده پرستی محکوم کردیم حتی بین مرده هامون هم تفاوت قائلیم. تلویزیون ملی ما که یه رسانه همگانیه مرگ یکیو با بیشتر از هزارتا میان برنامه و ویژه برنامه چپ و راست اعلام میکنه و در مورد یکی دیگه به یادش بخیری کوتاه و لیست کردن آثارش قناعت میکنه،چرا؟!

 اگه ورزشکاری بخواد بره خال گوشتی کنار بینیشو ورداره رسانه ها اعلام میکنن اما تا امروز  بودند هنرمندان و فرهیختگانی از کشورمون که در بدترین شرایط و کاملا فراموش شده  ازاین دنیا رفتن . به هرحال مهم اینه که به قول قدیمیها: قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری...

نمیخواستم سفر ابدی  هنرمند ارزشمندی مثل احمد آقالو فرصت گفتن اینارو ایجاد کنه ازش معذرت میخوام... و  بابت تمام روزهای  تئاتری بعد ازاین بدون آقالو متاسفم. به هرحال اون دینش رو  به هنر و ارزشهای انسانی ادا کرد و این  بازماندگان این قافله هستن که باید جای خالیش رو صبور باشن. یادش بخیر...

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 20:16 | 
خودکشی و صادق هدایت

            صادق هدایت بی شک نویسنده ایست که در تاریخ ادبیات کشورمان چهره ای تکرار نشدنی دارد. هرجا صحبت ازآثار هدایت میشود فورا سراغ پایان زندگیش می روند: خودکشی؛ اما چرا نیم نگاهی نمی اندازیم به زندگی، به اندیشه ها و به جریان فکری خاصی که بر شخصیتهای داستانهایش حاکم بود. آنقدر هدایت را به عنوان نویسنده ای که زمان وشکل مرگش را خودش انتخاب کرد به دوستداران ادبیات داستانی ایران معرفی کرد ه ایم که مرگ هدایت برای خیلی ها، از زندگیش مهمترشده است.

            آثار هدایت تمام دردهای بشر معاصر را در برشی از زندگی شخصیتهایش بیان میکرد.شخصیتی که ممکن بود مردی بیسواد  باشد یا تنها مرد باسواد شهر و زنی در حسرت مادر شدن یا زنی که مردش را گم کرده است... . هرچه هست ،هدایت در همان برش کوتاهی که اصولا در نگارش داستان کوتاه رایج است ،شخصیتهایش را برای خواننده کاملا باورپذیر و ملموس می کرد. وقتی در گجسته دژش پدری نادانسته یگانه فرزندش را قربانی اکسیر حیات میکند خواننده با تمام وجود خود را در فضای گجسته دژ می بیند. لازم نیست حتما اندیشه های هدایت را کاملا بپذیریم ؛ مثل تمام نظریه ها وتئوریهایی که در طول تاریخ ارایه شدند و هیچگاه مطلق گرایی درپذیرش آنها جواب درستی به جامعه انسانی نداده است. اما بیایید بپذیریم که هدایت به نوعی آموزگار زندگی است ، با همان پایانهای تلخی که برای شخصیتهایش رقم میزند.

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 19:22 | 
به آنها که ایران و جهان را در مدار مدارا می خواهند

راستش را بگویم، نمی توانم تصور کنم هیچ قدرت سیاسی پیدا شود که دست به کاری در جهت تضعیف پایه های قدرتش بزند وشما خیلی بهتر این را میدانید که بعضی آتشها نباید خاموش شوند تا در سیاهی دودشان که عالم را برداشته بعضی ها به اهدافشان برسند و ماهم بی خبر از همه جا ، گم شده در این دود و آتش و خاکستر صورت مساله را از یاد ببریم که هیچ قدرتمداری گفتمان را در برنامه عملی خود قرار نمی دهد چون با جنگ و زور مداری خیلی راحتتر به خواسته هایش میرسد تا با بحث منطق وگفتگو . اصلا همین سازمان ملل که سعی درآشتی ملتها دارد وریشه اش هم که همه میدانیم از کجا دوانیده شده تا به اینجا رسیده تا به حال چند قدم مثبت برداشته تا دیگر در هیچ کجای این دنیا کودکی زخم جنگ بر جسم وروحش ننشیند. یک نگاه مختصر ومفید به تاریخ سیاسی جهان کافیست تا ببینیم فرمولهاهمه تکراری هستند واین زمان و مکان و ابزارست که تغییر کرده وبشر همواره قربانی جاه طلبی بی حد وحصر همنوعش بوده وهست، به بهانه های مختلف... یک روز به بهانه عمر مختار یک روز به بهانه بن لادن ویک روز به بهانه... .

تلاش آنان که در راه اشاعه فرهنگ گفتمان می کوشند قابل ستایش است ولی کاش می شد سکانس پایانی فیلم سینمایی «سرزمین هیچکس » را از یاد برد چراکه دنیای ما قبل از این که در مدار مدارا قرار گیرد باید متوجه شود که همان سرزمین هیچکسی است که همه کس مدعی اش هستند.

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 15:53 | 
پخش آثار , بدون شناسنامه

 نمیدانم  تلویزیونی که بردن اسم برخی شاعران و هنرمندان را در شان والای خود نمی داند و حتی درگذشتشان را هم در هیچ بخش خبری پوشش نمیدهد ؛ چطور میتواند بهمین سادگی بیاید و برای ترانه ای با شعر وصدای همان چهره های از یادها رانده شده !(که البته هرگز هم از یاد نرفته و نخواهند رفت) کلیپی بی ربط (دست کم با سابقه صاحبان این اثر) بسازد ، آن هم  بدون شناسنامه، و در تلویزیون  روزی هزار بار پخشش کند. نمیدانم شاید اجازه اش را گرفته اند و من خبر ندارم ، شما اگر چیزی از این ماجرا می دانید ما را از این خواب غفلت بیدار نمایید! خدا را شکر نسل ما هنوز آنقدر دچار فراموشی نشده که صاحب این شعر زیبا،  این آهنگ دلنشین و این صدای تکرار نشدنی را نشناسد اما اگر این داستانها ادامه بیابد... .

|+| نوشته شده توسط سودابه محمدپور در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 12:31 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar